وسوسه های آینه
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سرو سامانی من گوش کنید گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جانسوزنگفتن تا کی سوختم سوختم،این سوز نگفتن تا کی روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم عاشق خوی بت عربده جویی بودیم عقل و دین باخته،دیوانه ی رویی بودیم بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ گرفتار نداشت اول آنکس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سرو برگ من بی سروسامان دارد چاره این است و ندارم به از این راه دگر که دهم جای دگر دل به دل ارای دگر چشم خودفرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر بعد از این رای من این است وهمین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهد بود پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی است حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی است نغمه بلبل وفریاد زغن هر دو یکی است این ندانسته که قدر همه یکسان نبود زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود چون چنین است پی کار دگر باشم به چند روزی پی دلدار دگر باشم به عندلیب گل رخسار دگر باشم به مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش سازم از تازه جوانان چمن ممتازش آنکه بر جانم از او دمبدم آزاری هست میتوان یافت که بر دل زمنش باری هست از من و بندگی من اگرش عاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست بوفاداری من نیست در این شهر کسی بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه صد بادیه درد بریدیم بس است قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول و آخر این مرحله دیدیم بس است بعد از این ما و سر کوی دلارای دگر با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر... دنا تو رها از من باش ای برایم همه کس زیر آوار قفس مانده ام من ز نفس تو و خورشید بلند،من و شبهای قفس بعد از این با خود باش یاد تو ما را بس.... دنا از آسمان ابری ام تقدیر می بارد یعنی:دل من سرنوشت مبهمی دارد دستم ـکه عمری بی طرف بودـ ازتو ـ بعداز این دیگر نمی خواهد که آسان دست بردارد مانند من ـدر رفتن و ماندن ـ دو دل هستی آری،تو هم ،بی من دلت طاقت نمی آرد من کوچه ای تنهایم ،اما در سکوت من تنها تو هستی آنکه باید گام بگذارد چشمان این کوچه،همه شب کهکشانها را پیش خودش،راه عبور تو می انگارد این کوچه ـ گرچه کوچه ای بن بست و بی عابرـ می خواهد اما،خویش را دست تو بسپارد تا بلکه لحظه لحظه ی اندوه خود را نیز با انعکاس گام هر گام تو بشمارد دنا ماییم و پرسه های شبانه:همین و بس تا بانگ صبح،شعرو ترانه:همین و بس فرجام ماجرای بد روز را مپرس خوش باد قصه های شبانه :همین و بس بعد از من وتوـاز من و توـیادگار چیست؟ یک مشت داستان و فسانه:همین وبس! مشتاقم و به خاطر یک لحظه دیدنت آورده ام هزار بهانه:همین و بس یک روح شرحه شرحه ویک جسم چاک چاک ـ از من،جز این مجوی نشانه:همین و بس ـتنهاـ در این حوالی متروک،روح من با یاد توست شانه به شانه:همین و بس چون عابری ـخلاصه بگویم ـدر این مسیر ماندیم زیر چرخ زمانه:همین و بس دنا
اولین بار اولین یار سفري بي آغاز دیشب دوباره،شعرهایم را به یادت دوره می کردم در جستجویی تلخ هر صفحه را ـمانند لحظه لحظه ی عمرم ـ از روی عادت دوره می کردم. آیا به دنبال چه می گشتم؟ ای کاشکی وقت عبور از کوچه های با تو ـ در هر روز و هر شب ـ جز خاطره چیزی دگر با خود می آوردم. آه... وقتی سحر آمد روشن شدم...آنگاه دریافتم:دارم به دنبال تو می گردم. دنا بی تو اما عشق بی معناست می دانی؟ دستهایم تا ابد تنهاست می دانی؟ آسمانت را مگیر از من،که بعد از تو زیستن یک لحظه هم،بی جاست می دانی؟ تو،خودت را هدیه ام کردی،ولی من هم شعرهایم را که بی پرواست می دانی؟ هر چه می خواهیم-آری-از همین امروز از همین امروز،مال ماست،می دانی؟ گرچه من،یک عمر همزاد عطش بودم روح تو،همسایه ی دریاست می دانی؟ ((دوستت دارم!))-همین!-این راز پنهانی از نگاه ساکتم پیداست،می دانی؟ عشق من!-بی هیچ تردیدی-بمان با من عشق یک مفهوم بی ((اما))ست،می دانی؟ دنا آن وقتها خلوتم از غمی شادمانه تهی بود و شعرهایم همه شعرهایی که از عشق -از حیرتی جاودانه- تهی بود آیینه را قابی از شادمانی بگیرد تنهای ام بی تبسم دنیای من از بهانه تهی بود رویای من،سالها بی بهاران و باران در دشت بی حاصل خوابهایم هرگز نه حتی گمان صدایی شبهای من از ترانه تهی بود وقتی تو اینگونه پیوسته خوبی من می توانستم آیا که عاشق نباشم؟ آه... من از خودم شرم دارم اگر دستهایم از هر چه جز عاشقانه تهی بود. دنا![]()
![]()
![]()

اولین دل دل دیدار
اولین تب اولین شب
سرفه های خشک سیگار
زنگ آخر زنگ غیبت
وقت خوب سینما بود
زنگ نورو زنگ سایه
امتحان بوسه ها بود
اولین بار اولین بار
آخرین فرصت ما بود
بهترین جای ترانه
بهترین جای صدا بود
كشف طعم بوسه ی تو
مثل کشف یخ و آتش
کشف بیمرگی و ایثار
کشف گستاخی آرش
اولین دروغ ساده
اولین شک ,بی اراده
وحشت سر رفتن از عشق
گریه های سر نداده
اولین نامه ی کوتاه
درشبی ساکت و سیاه
خطی از دلواپسیها
از من و تو تاخود ماه
اولین بغض حسادت
کنج دنج شب عادت
بستری از درد و از یاد
تا ضیافت, تا عیادت.
سفري بي پايان
سفري بي مقصد
سفري بي برگشت
سفري تا كابوس
سفري تا رويا
سفري تا بودا
شبنم تاج محل
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
هق هق پارسيان
تكه ناني در خاك
بوي گندم در مشت
مشت كودك در خاك
كفش مادر در برف
چرخ يك كالسكه
گوشه ي گندم زار
بند رختي پاره
چمداني بي شكل
جعبه ي يك دوربين
عكس يك بازيگر
جمعه هاي بي مشق
تلي از ته سيگار
دشنه اي زنگ زده
چشم گاوي در ديس
سفره اي پوسيده
برج لندن در مه
جان لنون در باران
سوهو در بي حرفي
رود سن در يك قاب
متروي سان ژقمن
قهوه ي سن ميشل
پرسه اي در پيگل
كافه ها بی لبخند
خانه اي در آتش
بوف كوري در نور
گل ياسي در زخم
حرمت لالايي
بوسه در راه آهن
سرخي لب در شب
بركه اي از فانوس
انفجاري در ماه
كو چه اي خيس از عشق
شعر سبز لوركا
ساعت پنج عصر
مستي بي وحشت
گريه هاي ژكوند
خط خوب سهراب
نامه اي آب شده
ونگوگ گوش به دست!

![]()
پیش از اینها که تصور روح زلالت![]()



