|
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...
|

اولین بار اولین یار
اولین دل دل دیدار
اولین تب اولین شب
سرفه های خشک سیگار
زنگ آخر زنگ غیبت
وقت خوب سینما بود
زنگ نورو زنگ سایه
امتحان بوسه ها بود
اولین بار اولین بار
آخرین فرصت ما بود
بهترین جای ترانه
بهترین جای صدا بود
كشف طعم بوسه ی تو
مثل کشف یخ و آتش
کشف بیمرگی و ایثار
کشف گستاخی آرش
اولین دروغ ساده
اولین شک ,بی اراده
وحشت سر رفتن از عشق
گریه های سر نداده
اولین نامه ی کوتاه
درشبی ساکت و سیاه
خطی از دلواپسیها
از من و تو تاخود ماه
اولین بغض حسادت
کنج دنج شب عادت
بستری از درد و از یاد
تا ضیافت, تا عیادت.
سفري بي آغاز
سفري بي پايان
سفري بي مقصد
سفري بي برگشت
سفري تا كابوس
سفري تا رويا
سفري تا بودا
شبنم تاج محل
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزذيكترم
هق هق پارسيان
تكه ناني در خاك
بوي گندم در مشت
مشت كودك در خاك
كفش مادر در برف
چرخ يك كالسكه
گوشه ي گندم زار
بند رختي پاره
چمداني بي شكل
جعبه ي يك دوربين
عكس يك بازيگر
جمعه هاي بي مشق
تلي از ته سيگار
دشنه اي زنگ زده
چشم گاوي در ديس
سفره اي پوسيده
برج لندن در مه
جان لنون در باران
سوهو در بي حرفي
رود سن در يك قاب
متروي سان ژقمن
قهوه ي سن ميشل
پرسه اي در پيگل
كافه ها بی لبخند
خانه اي در آتش
بوف كوري در نور
گل ياسي در زخم
حرمت لالايي
بوسه در راه آهن
سرخي لب در شب
بركه اي از فانوس
انفجاري در ماه
كو چه اي خيس از عشق
شعر سبز لوركا
ساعت پنج عصر
مستي بي وحشت
گريه هاي ژكوند
خط خوب سهراب
نامه اي آب شده
ونگوگ گوش به دست!

دیشب دوباره،شعرهایم را
به یادت دوره می کردم
در جستجویی تلخ
هر صفحه را
ـمانند لحظه لحظه ی عمرم ـ
از روی عادت دوره می کردم.
آیا به دنبال چه می گشتم؟
ای کاشکی وقت عبور از کوچه های با تو
ـ در هر روز و هر شب ـ
جز خاطره
چیزی دگر با خود می آوردم.
آه...
وقتی سحر آمد
روشن شدم...آنگاه
دریافتم:دارم به دنبال تو می گردم.
دنا

بی تو اما عشق بی معناست می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست می دانی؟
آسمانت را مگیر از من،که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم،بی جاست می دانی؟
تو،خودت را هدیه ام کردی،ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست می دانی؟
هر چه می خواهیم-آری-از همین امروز
از همین امروز،مال ماست،می دانی؟
گرچه من،یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو،همسایه ی دریاست می دانی؟
((دوستت دارم!))-همین!-این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست،می دانی؟
عشق من!-بی هیچ تردیدی-بمان با من
عشق یک مفهوم بی ((اما))ست،می دانی؟
دنا![]()
آن وقتها خلوتم از غمی شادمانه تهی بود
و شعرهایم همه شعرهایی که از عشق
-از حیرتی جاودانه-
تهی بود
پیش از اینها که تصور روح زلالت
آیینه را قابی از شادمانی بگیرد
تنهای ام بی تبسم
دنیای من از بهانه تهی بود
رویای من،سالها بی بهاران و باران
در دشت بی حاصل خوابهایم
هرگز نه حتی گمان صدایی
شبهای من از ترانه تهی بود
وقتی تو اینگونه پیوسته خوبی
من می توانستم آیا که عاشق نباشم؟
آه...
من از خودم شرم دارم اگر دستهایم
از هر چه جز عاشقانه تهی بود.
دنا![]()
من کی ام؟
-نام رفته از یادی
از خدا هم غریب تر با خویش
زائری،در طواف گوشه ی دل
راهبی در سه کنج دیر خودم.

من کی ام؟
-در شتاب خسته ی خود
عابر تلخ بی سرانجامی
من که در جا زدم،تمامی عمر
در خیابان خط سیر خودم.
من کی ام؟
-گریه های گمشدگی
چهره ای تا همیشه بی لبخند
جستجویی هماره سرگردان
من،کسی نیستم به غیر خودم.
دنا![]()
سکوت می کنم و عشق در دلم جاری است
که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است
تمام روز اگر بی تفاوتم ،اما
شبم قرین شکنجه،دچار بیداری است
رها کن آنچه شنیدی و دیده ای،هر چیز
به جز من و تو و عشق من و تو،تکراری است
من از خودم تهی ام،از تو نیز ؟نه!بگذر
همین!دلیل شش ماه،سبکباری است
مرا ببخش!بدی کرده ام به تو، گاهی
کمال عشق،جنون است و دیگر آزاری
مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست
ببخش اگر نفسم،سرد و زرد و زنگاری است
بهشت من ! به صفای تبسمی دریاب
جهان جهنم ما را،که غرق بیزاری است
دنا
در شنبه بازار ویار و تماشا
نو عروس آبستنی از نسل آفتاب
خواب یک انار پا به زا می بیند
و من در پس همه ی دیوارهای جهان
خواب دریچه ای کوچک...
دنا![]()
تمام زیستن من،خلاصه شد در تو
خوشا به زیستن من ـو یا خوشا بر تو!
در این کویر عطش،آتش است قسمت من
به غیر سوختن از من مخواه دیگر تو
فروتنانه ترین شاخه های آرامش
تویی و بر سر من سایه گستر تو

تو کیستی؟یکی از عشقهای بی تردید
برایم از همه ـاز هر یقین ـفراتر تو
چه حرفهای عجیبی!خدا نخواهد بود
اگر خدا هم با عشق، ننگرد در تو
نه!خندهای تو،روشن ترین دلیل خداست
تویی خدا و ،خدا نیز هست یکسر تو
تو،اولین غزل عاشقانه ی من و باز
در انتهای همه ،باز شعر آخر تو
دنا![]()
سکوت حرف دلت نيست خاطرت باشد
چرا ضمير تو برعکس ظاهرت باشد؟
بگو ،بگو تا بدانم چه برتو مي گذرد
مخواه چشم من اينگونه ناظرت باشد؟
خموش هر چه بماني دلت،گمان نکنم
به چيره دستي چشمان ماهرت باشد .
چگونه مدعي مرگ نفرتي وقتي
گواه من نگه حي وحاضرت باشد؟!
پرنده اي که به بام تو انس دارد وبس
روا مدار که مرغ مهاجرت باشد .
تو کعبه اي ،حجرالاسود است قلب تو
دگر چه جاي تمناي زائرت باشد؟
وفا به عشق قديمت دليل شدکه دلم
هنوزهم که هنوز است شاعرت باشد.
دنا![]()
گم کرده ام تا خویشتن را در تو با تو
حیرانم آیا من خودم هستم-و یا تو؟
حیرانی من بادبادک نیست ،اما
پر می کشد وقتی بخواهی هر کجا،تو
من یا تو؟نه!در ساحت آیینه هامان
بسیار نزدیک است از من راه تا تو
من کیستم؟تصویر تنهایی و غربت
با غربت من نیز تنها آشنا،تو
در خویش آوای شکستن را شنیدم
وقتی نشستی روبرویم، بی صدا تو
من در غبار خویش گم می گشتم،اما
-اما-گذشتم از کنار خویش با تو
من شاعر لبخندهای بی ریایم
و صاحب لبخندهای بی ریا تو
دنا![]()